خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





    همیشه گاهی اوقات تو سرت کلی حرف داری وقتی میای پیادش کنی جز چند خطی بیشتر جا نمیشه از تابستون سال نود که از مدرسه نمونه انصراف دادم و به شهر خودم برگشتم زندگی برام ی جور دگ رقم خورد با وبلاگ نویسی از چند سال قبل شروع کرده بودم با ی دختری آشنا شدم زندگی شیرینی بود تنها راه ارتباطی اون موقع همین وبلاگ بود پستایی که میزاشتیمو زل میزدیم به صفحه کامپوتر بزرگ خونه پشت کیبورد که ببینیم کامن همدیگرو کامنتای خصوصی که قرمز میومد دگ قند تو دل آدم آب میشد پیش رفت و تا اینکه جسارت پیدا کردم شمارمو بهش بدم فک کنم یه گوشی یازده دوصفر بود صفر هشت دقیق یادم نیست مدلشو ولی شکلشو خوب یادمه به یه خط ایرانسل که الانم خط روشنمه درخواست آشنایی بیشتر و معصومیت کسی که پشت اون صفحه کامپوترم نشسته بود تو جواب دادنش بهم و معرفی کردن خودش و دقیقا گفتن این حرف خب الان چی آشنا شدیم و من شروع کردم به گفتن حس و علاقه ای که نسبت بهش پیدا کرده بودم  جوابی نداد برای اولین بار اندکی بغضم گرفت انگار همون رابطه و دوست داشتن شیرین الکی خیلی بهتر بود خب چیشد یعنی نفهمید من منظورم اینه میخام باهاش دوست شم چرا اینجور جواب داد کامپوترو خاموش کردم بی ذوق و دل شکسته یه قدم تو کل خونه زدم مث همیشه در یخچالو باز کردم یخچال بیچاره همیشه جور بی حوصلگی منو میکشید یجورایی عادت شده بود برام دور زدن تو خونه و گاهی اوقات فقط باز و بسته کردن در یخچال بدون نگاه کردن بهش تا اینکه کامنت گذاشت برامو و گفت که اصن مزاحمش نبودمو اونم این حسو بهم داره جلو رفت تا اینکه یه روز ظهر تابستون که با داداشم برای کمک خونه ساختن داییم رفته بودیم سر خونه نیمه کارش و ظهر استراحت تو خونه اصلی خودش به گوشیم پیام داد اهنگ تک بوق معروف گوشی ساده ام که دلمو لرزوندو جونمو به اتیش کشید اصن نفهمیدم اون روز برام چطور گذشت تنها مخاطبم بعد از شماره دوستان همخابگاهیم که هیچ کدام فقط جز برای مناسبت پیام نمیدادند اون وقت اینجور بود نکه خیلی سال یش باشه ولی خب هم ما بچه بودیم هم پیشرفت تکنولوژی ارتباطی اوجش یه برنامه نیم باز بود که تو مسلک ما بچه دوم دبیرستا جز بچه پولدارو گوشی جاوایی کسی نمیتنست ازش استفاده کنه خلاصه بعد از چند پیام کوتاه قرار گذاشتیم برای حرف زدن که چه ساعتی کی...وقتش رسید به خودم رسیدم رفتم بیرون سربلایی خیابن کارگر جلو شیرینی فروشی بود که داشتم ردش میکردم زنگ زدم بهش دست و پا که هیچ کل وجودمو گم کردم سخت بود برا بچه دوم دبیرستانی که جز بیست تو کارنامه ش نمره دگ ایی نبود و حرف زدنش با جنس مخالف دخترای کم و بزرگتر از خودش تو فامیل بود باشه ...سلام احوال پرسی نمیشنیدم صداشو خیابون بود از کلاس میومد فک کنم بلند گفت من فعلا نمیتونم حرف بزنم نیم ساعت دگ حرف بزنیم تپش قلب ضربان بالای صد صدای ناز و بچگونش سوار دوچرخم که تو دستم داشتم دنبال خودم میکشوندمش شدم یکم چرخ زدم تا اینکه زنگ زد نزدیک پارک بودم باهاش حرف زدم حرفای کوچیک جزیی با کلی دست پاچگی....کذشت اون روز و روز های بعدش سالها و ماه ها با عشق عشقی پاک که فقط تو دو نفر خلاصه میشدزندگی همیشه برا من سختیای بیشتری پیدا کرد با بو بردن پدرمو ساقط شدنم از پول تو جیبی چون دگ ی شهر دیگه نبودمو شهر خودم بودم با همه سختیام باهام بود همیشه دوتا میگرفت یکی برا خودش یکی برا من خیلی سختم بود خیلی سخت برا کسی که دوسش داری و نمیتونی با این سن کوچیکم برام عذاب بود که جوری شده نمیتونم شارژ بخرم یه مدت گذشت همه چی به شرایط عادیش برگشت و زندگی به خوبی و خوشی با مشکلات کوچیک و بزرگ و فاصله دوری که از هم داشتیم میگذشت و میگذشت بعضی وقتا با خودم میگفتم کاااش چند سال بعد اشنا میشدیم کاش زندگی متوقف بشه و من دانشجو باشم و بعد شروع بشه زود عاشق شده بودیم و دوری داشت از بینمون میبرد تو رابطه خیلی از خودگذشتگی نشون داد خیلی پولی دستم میومد کادویی میگرفتم براش پست میکردم شاید کلش تو دوسال دوری به دو سه تا نرسید ولی با عمق عشق و تموم وجودم بود..اون روزا همش از عشقای اینترنتی که تازه راه افتاده بود بد و بیراه میگفتن از دروغ بودنش به جایی نرسیدنش ما که تو دنیای مجازی بودیم اینارو میدیدیم اما همیشه به هم میگفتیم چطور میشه من و تو بهم نرسیم مگه میشه مگه هست چیزیکه من و تورو از هم جدا کنه اصلن برای من یکی قابل هضم نبود جدایی تا اینکه یه روز با کلی التماس به بهونه رفتن پیش دداشم دانشگاه راهی دیدار یار شدم با همه مشکلات تونستم با همه مشکلات بهش رسیدم زندگی بعد دیدار برام شیرین تر شده بود دگ نزدیک کنکورم بود و داشتم با تموم وجودم براش اماده میشدم همیشه براش وقت میزاشتم و یه ساعت دوساعتی که برام میموند درسمو میخوندم یجورایی کل 24ساعت روز رو باهم بودیم یا با حرف زدن یا پیام دادن عشقی که حتی یه لحظه جداییش برا هیچکدوممون معنی نداشت اصلن این عشق پاک و عمیق جایی رو برای جدایی و دلخوری نمیزاشت با تموم وجودش با تموم کمبودام پشتم وایستاد...کنکور دادمم با حدود دوماه کامل درس خوندن قهر کرد چون سخت بود واقعا برا کسی که واقعا براش میمیره مردن الکی نه مردنی که برا من که عشقشو طرف مقابلش بودم تو این مدت ثابت شده بود اره خب بایدم سخت باشه باهاش قهر کنی و به درست برسی ولی برام مهم نبود چون اینقد اعتماد داشتم بهش میدونستم هرچقدم دلخور بشه که منو نمندازه بازم هست یکم قهره درست میشه مجبورم تنها راهم اینه هیچی نخوندم دو سه ماه بیشتر وقت ندارم و اینجور نمیشه مگه من نگفتم خوشبختش میکنم مگه من نگفتم این دوریو فراغ تموم میشه من که خیلی خوب نبودم همش اون بود که با من و مشکلام ساخت اون بود که به من به حرف من اعتماد کرد با همه کمبودام ....قهر کرد و دو ماهو چسبیدم به درس با عشق تموم با امید اصن برا وقتایی که از دست داده بودم ناراحت نبودم چون عشقم پشتم بود روزی دو سه ساعت شبا میخابیدم ظهرا هم یه ساعت خوندم تا جایی که میتونستم خوندم رفتم کنکور دادم با اینکه اون سال کنکور خیلی سخت بود چون تا سالای قبلش اکثر سوالا مفهمومی بود و همه به کلاس و ازمون مشغول بودن من بودم ک تنها تونستم فقط به کتاب برسم بدون کلاس بدون حتی یه ازمون برا امادگی سوالایی که اکثرشون از کتاب و مفاهیم کتاب بود راحت بود بعد کنکور خیلی خوشحال بودم خوشحالیمو خاستم بهش منتقل کنم اما خب باهام قهر بود تنهاش گذاشتم دو ماه بعد دوسال تموم باهم بودن تموم یعنی تک تک لحظات با ی عشق پاک از ته عمق وجود باهام سر بود ولی خب مجبور بودم تنها راهم این بود نمیتونستم پشت کنکور باشم نمیشد دگ دوری به ته رسیده بود نمیشد عذابم میداد میخاستم زود از زندون خونواده کنده بشم ولی نه به هر قیمت که اینده ایی نداشته باشم تنها کاری که برا جبران خوبیاش داشتم این بود سردی و قهرش تموم شد زندگی دوباره به خوبیای خودش برگشت تابستون شیرین و رمانتیک گذشت جواب اومد تهران ورودی بهمن با اینکه رشته خیلی خوبی بود به نسبت اون مدت درس خوندن ولی ورودی بهمنش نابودم کردم این مدتم با ساختیم به عشق همدیگه با همون عشق پاک از اینکه به یه نقطه آرامش رسیدم خیلی خوشحال بودم برا اینده دگ میتونستم دقیق تر تصمیم بگیرم دانشگاه رفتم همه چی شروع شد تو یه روز برفی زمستون که هنوزم تهران به خودش بعد این مدت این همه برف ب خودش ندیده لحظه به لحظه در تماس بودیم خوشحال بودم و انم خوشحال و نگران درسته سختیا نرم شده بود ولی تهران بودن من بیرون اومدن من از خونه و رفتن تو ی محیط بازتر شاید ارامششو بهم میزد و عادیه تونستیم زودتر از قبل همدیگرو ببینیم همه پولامو جم میکردم هیچی نمیخریدم بیرونی نمیرفتم تا بتونم با عشقم باشم خونواده پولداری نبودیم دوتا دانشجو و ....سخت بود برا منم ولی چی جز دیدن عشقم میتونست آرومم کنه کسی که با دیدنش تموم سختیای زندگی نرم میشد برام یواش یواش با کلاسای سنگین دانشگاه وقت باهم بودنمون کمتر شد برا من که مشغول بودم زیاد به چشم نمیومد اما طرفم که همه وقتش تو خونه بودو میخاست باهاش باشم براش عذاب بود چون شرایط من بود که عوض شده بود من بودم که دگ وقت نداشتم سر دردای شدیدم از ی طرف یه مدت رفت امد دکتر سی تی اسکن ام ار ای گفتن سینوزیته اما مگه تموم میشد این دردا تو دو ماه یه دفترچه بیمه درمانیو تموم کردم تا اینکه فهمیدم میگرن دارم کنار سینوزیت بعضی وقتا دردشون قاطی هم میشد و تشخیصش برام سخت بود مجبور بودم هردو دارو رو مصرف کنم داشتم ازش دور میشدمو این دور شدنو نمیدیدم نمیدیدم که داره عذاب میکشه ولی منم نمیخاستم این زندگیو سردرد برام شده بود بزرگترین مشکل زندگیم سر دردایی که همشون با حالت تعوع و بالا آوردن همراه بود زندگی سرد و سرد تر میشد شکش بهم داغون ترم میکرد از ی طرف دوری و خرج زیاد تهران و..باز کمتر دیدنش عذاب شده بودبرام ...زندگی با چندتا سو تفاهم ازهم پاشید زندگی که (داداشم روبروم نشته و با گوشیش داره ور میره دارم بغضمو قورت میدم که بتونم ادامه بدم) زندگی که عشقش بهم مقدس ترین عشق دنیا بود سرد شد شکاک شد کم اهمیت شدم خواستم توجهش بیشتر شه بدتر شد و دگ رابطه داشت به انتهاش میرسید و من هنوز قبولش نداشتم نمیتونستم _دستام یخ کردن تو سرم اتیشه وقتی از هم دوریم نگرانت میشم هزار که رفتی من هنوز پشت شیشم موهاتو باد برده بی تو نا ارومم به یادت که می افتم نگرانت میشم_انگار ابی هم الان حال منو میدونه که داره از ماهواره پخش میشه تا چشممو وا کردم دیدم من موندمو خاطرات من موندمو عشقی که هیچوقت نمیخاستم اینجور برام تموم شه عشقی که براش همه زندیگو میخاستم وقف کنم روزگار روی دگ شو بهم نشون داد بدتر از اون وقتی بود که از عشقم فرصت جبرانم نداشتم یواش یواش فهمیدم که داره چی به سرم میاد دگ خونه نیومدم رفتم و خونه رو ول کردم به کارم مشغول شدم از همه بریدم زندگی داشت برام خوب پیش میرفت پول دار شدم با اینکه دانشجو بودم اتفاقایی که تو محیط کارم برام پیش اومد منو بزرگ کرد شدم جوون ترین عضو انجمن پزشکان بدون مرز همه زندگیم وقف کارم شد هر وقت یکم بیکار میشدم یا تو بدترین شرای زندگیم که با مرگ دست و پنجه نرم میکردم جراحتم غرق شدنم همه و همه به فکرش بودم به کسی که ازم گذشت اخرین بار سر همین قضیه غرق شدنم که برا نجات یه پسر بچه به اب زدم گفتن به خونوادت بگو خدا پسم داده فرصت داده بهم که هم تونستم جون خودم هم جون یکی دگ رو نجات بدم  اون ک خدای من بود چرا چطور تونست چند بار مرگو دیدمو برگشتم اما هیچوقت ازش فرار نکردم چون  دگ هیچی برا از دست دادن نداشتم الان همه چی گذشته دایی جوانم مرد احساس من مرد خونواده من مرد زندگیم مرد خیابان های شهر عوض شدن من موندمو خودم ازدواج کردم ولی روزگار نمیتونه چیزایی که ازم گرفتو دگ بهم پس بده با هیچی ...همیشه یه مرد یه بار عاشق میشه یه بار گریه میکنه یه بار زندگی میکنه...


    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : تموم ,برام ,زندگی ,خیلی ,اینکه ,خونه ,خوشحال بودم ,مجبور بودم ,یواش یواش ,نگرانت میشم ,خیلی خوشحال ,

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر